تبلیغات
یا امام زمان (عج) - قراری که خواب ماندم...

قراری که خواب ماندم...

سلام مهربان آقای آفتاب.

سلام آقای قاصدکهای سردرگریبان...

سلام بهانه دلهای بیقرار...

وبار دیگر دلگیری وغم وشکایت وهزار حرف نگفته...

وباز هم اخم های گره خورده شما از من وامثال من.

دیگر خودم هم از وعده وعیدهای بی حد و اندازه وبی عملم خسته شده ام....

پس کی می آیی؟؟؟؟

خسته شدم از بس جواب پیچک های درون باغچه را دادم.

خسته شدم از گناه هایم...

خسته وخسته وخسته...

وباز هم من می مانم وپنجره ای که همیشه باز است وعطر وجودت که گاه گاه می شنوم .

همانجاهایی که در تاریک روشن خوابم به سراغم می آیی و می گویی هنگام نماز صبح منتظرم باش و

من باز درگیر خیال باطلم که تو کجا به من ناقابل سری میزنی درگیر رویای نیامدنت ...

و وقتی به خودم می آیم که بوی عطرت تمام خانه را برداشته ومن مثل همیشه از تو تمام دنیایی که به تو می رسد غافل....

..........

 

هر روز منتظرت می مانیم منو پیچک های پشت پنجره اتاقم...

یکی از آنها عجیب قدش بلند شده وهر روز صبح به ناز میخندد.

فکر کنم آن وقتی که آمده ای او بیدار بوده و ناز لبخندت را به عاریت گرفته است.

..............

می شود بار دیگر وقت قرار صدایم بزنی وبیدارم کن؟؟؟

وبگویی

این بار هم من آمده ام بیدار شو که خواب نیستی...

..............

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 




ادامه مطلب
[ یکشنبه پنجم خردادماه سال 1392 ] [ 01:55 بعد از ظهر ] [ گمنام ]