تبلیغات
یا امام زمان (عج) - سلام بهانه 3

سلام بهانه 3



داشتم صدای شهیدی را گوش میدادم .می گفت به خاطر خوشایند دیگران جهنم را به جان نخرید.دارم به این فکر میکنم که چند بار شده که برای خوشایند تو کاری را انجام داده ام که بهشت رابخرم.یادم رفت به تو بگویم دیروز پیچک های حیاط خشکیدند.می بینی؟!این روزها دارم چه کار میکنم که یادت نیستم،خودم هم نمی دانم.انقدر خودم را مشغول دنیا وکارهای دنیا کرده ام که وقت برای با تو حرف زدن ندارم.دلم تنگ شده... تنگ روزهای خوش با توسخن گفتن.دوباره حرفهایم دارد رنگ وعده های همیشگی را می گیرد ومن اما نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم حال وهوایش را ثابت نگه دارم.خسته ودلمرده شده ام از این همه تغیرهای بی اساس وبی پایه.تغیری که رنگ وبوی تورا نداشته باشد به درد نبودن می خورد تا هرچیز دیگر.حتی بقیه ی دوستانم هم فهمیده اند که من مثل سابق نیست چه برسد به تو که هر روز با تودرد ودل می کردم وحال.... می دانم که پیچک ها هم از غصه حرف نزدن من با تو خشکیده اند.دلم  دیگر درسینه ام مرده وبوی تعفنش همه جارا پرکرده.این را از نگاه های مردمانی که از کنارم می گذرند می فهمم.عجیب است که چرا خودم بویش را حس نمی کنم. بهانه ی تمام حرفهایم.می شود باز هم تو دلم را بتکانی  از این همه بوهای عجیب وغریب؟!دلم نیاز به خانه تکانی دارد.کمکم میکنی؟!رویم نمی شود با این دلم صدایت بزنم.شاید دلیل دیگر نیامدنم همین باش.دستی به دلم بکش تا دوباره روی برگشتن پیدا کنم برای درد ودل با تو... .





موضوع: باز هم بهانه،
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم مهرماه سال 1391 ] [ 09:29 بعد از ظهر ] [ گمنام ]