تبلیغات
یا امام زمان (عج) - سلام بهانه...

سلام بهانه...

سلام بهانه...

حالت چطور است؟

این روزها بیشتر از ساعت های همیشگی زندگی ام دلتنگت شده ام.نمی دانم چرا هر چه سعی می كنم كه زود به زود سراغت را بگیرم وبرایت نامه ای بنویسم نمی شود.نمی دانم... شاید خودت نمی خواهی؟ در ست  است...؟؟اگر اینطوری است كه دیگر باید بروم وخودم را میان تمام دلتنگی ها پنهان كنم.اما تو را می شناسم.می دانم كه اینگونه نیستی.چند روزی است كه صدای پیچك های حیاطمان را می شنوم كه در گوش هم پچ پچ می كنند. نمی دانم چرا تا مرا می بینند اخم شان تو ی هم می رود واز من رو ی بر می گردانند.هرچه فكر كردم دلیلش را نفهمیدم.تا اینكه امروز وقتی  تار عنكبوت های چسبیده به كنج پنجره همیشگی  اتاقم ؛كه شبها از آنجا با تو درد دل می كردم ؛را دیدم تازه فهمیدم  كه پیچك های  حیاط كه پایین پنجره  جاخوش كرده اند چه پچ پچ می كرده اند.آنها دلتنگ نجواهای شبانه من وتو با هم شده بودند.بهتر بگویم در د ودل هایم با تو لالایی شبانه آنها بود برای خوابی آرام وآبی.

بهانه ...!!!!!!!

دلم برایت عجیب تنگ شده تو چه؟؟می شود ببینمت ودستانت را در دستانم بگیرم.

همین قدر می دانم كه آنها تو را میخواهندو بی تاب تو اند.كاش خودت می آمدی و شبها برای آنها لالایی می خواندی تا بخواب بروند.پس كی می آیی؟؟؟؟؟؟

 

                الهم عجل لولیك الفرج

 




ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم تیرماه سال 1391 ] [ 07:29 بعد از ظهر ] [ گمنام ]