تبلیغات
یا امام زمان (عج)

یا امام زمان (عج)
 
باید (حسینی ) زیست و (مهدوی) قیام کرد ، بی آنکه خسته شد.
سلام به همه دوستان عزیز وهمراه.
با رویی شرمسار بعد از یک سال.
................
سلام بهانه
آمده ام که دوباره باشم،اگر عنایتی بشود.
ببخش که مشغله هایم جایی برای ابراز دلتنگی نگذاشتند.
ببخش که بی لیاقتم
ببخش که باشماحرف نزدم.
اما بهانه توخود بهتر از همه می دانی که بیشتر وقتها یادت بامن بوده و هست.
می دانم از من دلگیری
تنها می توانم یک چیز بگویم

"آقا مرا به خاطر کم کاری ام ببخش..."

.....................

بسم رب المهدی
آغاز می کنم دوباره این ره را





نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام


خورشید من ! به منظر چشمم طلوع کن!

یک دم نمی رود زدل من خیالتان
راضی شدید جمعه این هفته لحظه ای
وقت دعای ندبه ببیتم جمالتان؟





نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
سلام بهانه ام...
حالت خوب است؟
من به لطف حضورت خوبم.
این روزها گیروگرفتاریهای دنیایی ام زیاد شده اما یادت همچنان در دلم برقرار است.
می دانی بهانه دلم نمی خواهد از خانه بیرون بروم.
گاهی فکرمی کنم چطور فراموش می کنم نگاهت را
چطور به خودم اجازه می دهم اینگونه دل بدهم به دل شیطان وبرای خریدن لحظه ای نگاه هوس ران مردها و زنان چوب حراج بزنم به هرچه دارم وندارم.
آقاعجیب دلم گرفته برایتان
وقتی فکر میکنم من وامانده ودرمانده چنین می مانم مات و پر از بغض تو چه حالی داری
وقتی دخترکان شیعه ات  را عروسک وار وغرق درلذت گناه می بینی.
وقتی پسرانی که قرار است زیر بیرق تو هر کدام علمداری باشند در روز آمدنت موکن و رژلب دست گرفته اند وهرکدام مشغول کارهای زنانه خویش اند.
کاش کسی عصای دستت می شد...
تا کمرت از دست من وامثال من ودخترکان وپسران شبعه ات خم تر از این نشود.
بهانه ام...
می شود مارا ببخشی؟
می شود از داغ ما خم تر ازاین ها نشوی؟
ما را فقط نگاه تو سر به راه می کند
بهانه
فقط یک نگ
اه





نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
مولای من دل مرده ام قبول...
ای مسیح من...!
یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن... .




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را
کجا وا کرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سردرگریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان "ولی عصر"بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
توهم در این غریبستان وطن داری ومی دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی ازنفس افتاده ام از نیل ردم کن
رها کن در میان خدعه ی ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت...مرگ می خواهم
به شمشیر لقا ازپی ببخشیدم عطایت را
فقط یک بارازچشمان اشک آلود من بگذر
که موجاموج هرپلکم ببوسدجای پایت را...
...گل امید را در روز بی خورشید خیری نیست
شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را
"محمدجواد آسمان"




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
صدای پای نگار می رسد برگوش؟؟؟؟
شنیده ای؟؟؟
بشنو....
توشه ات؟؟؟؟
بردوش...!!!!!!!؟؟؟؟؟




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
سلام بهانه ام!

بازهم ماه ها گذشت ومن هم چنان درگیر و دار زندگی در حبس مانده ام هستم.

درحبس لذات دنیوی که تو را بیش از پیش از من دور کرده.

بازهم تنها مانده ام در گیر و دار خستگی های بی امان دنیا و تازه به یادم امده ای.

بهانه یادت هست مرا؟

می دانم که مرا به یاد داری واین من هستم که تنها وقتی جایی باز می مانم تو را به یاد می آورم.

دروغ نگویم؛ هر روز در آخرنمازهایم اولین دعایم برای فرج توست،هرچند زبانی.

ودرقنوت نمازم دعای سلامتی ات را همیشه زمزمه می کنم.

امید داشته باشم که بی یادت نبوده ام؟

می شود دلخوشم کنی؟

سری بزن...!

نگاهی بکن...!

رضایتی...

چیزی...

با من سخن بگو...

از تمامی دلتنگی هایت...

از بار سنگین غصه هایت...

از بهانه هایت...

بهانه ام....بهانه ات را می گیرد دلم...





نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و سوم آبانماه سال 1393 توسط گمنام
دیروز دخترکی را دیدم

چسپیده به ویترین یک مغازه

و در حسرت داشتن

       کفش های تازه

  قلبم شکست

  تو اما چه می کشی از

هر روز دیدن دخترکان

در حسرت داشتن ...





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم آبانماه سال 1393 توسط گمنام
مــهــدے جــآن ؛ آلــودگے هــوا که سهـل اسـت . !
آلودگے دلـهـایمان نیز از 【 حــد هـشـدار 】 گـذشـتـه ،

نــفــس‌هـایـمـان به شــمــاره افــتــاده .. !
ســال ‌هـاست زنـدگے‌مـان ::: تــعــطــیــل رســمــے ::: ‌ســت 
هوآے بــآریــدن نــدآرے مــولآ ؟!




نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و پنجم مهرماه سال 1393 توسط گمنام

هوای دلم ابری است

وابرهای نگاهم در انتظار تلنگری

برای باریدن

وصحرای دلم در انتظار...

در انتظار بارشی بی امان

که دوباره حس دلتنگی تو

در اعماق وجودم بروید

جوانه زند...

شکوفه دهد...

ودر وسعت وجود تو به بار نشیند

ونبودتو اما

خاک را نصیب می کند

برای حس با تو بودن....





نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و یکم مهرماه سال 1393 توسط گمنام
(تعداد کل صفحات:26)      1   2   3   4   5   6   7   ...