تبلیغات |
باید (حسینی ) زیست و (مهدوی) قیام کرد ، بی آنکه خسته شد.
خواهی آمد...!
كشتی نساز اى نوح، طوفان نخواهد آمد * بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد
نوع مطلب :ظهور
انتظار...!
صدای زمزمه های حضور رادر میان بغض های هر شبم می شنوم.
نوع مطلب :انتظار
بگویم
ز آن چهرة زیبا که سحر جلوه گر آمد تا مصر وجود آمده از وادی کنعان دل همچو زلیخا شده از ماه جمالش با عمزة چشم سیه اش میکده آشفت برگونة او محور عشق است مجسم شرحی کنم از طاق دو ابروی کمانش گر یار پسندد ز رخ یار بگویم هر بار زبان بستم و این بار بگویم با اهل دل از یوسف بازار بگویم سرمست ز هنگامة دیدار بگویم از دیدة آن نرگس خمّار بگویم از خال لب و آن همه اسرار بگویم زآن زلف کمند و گل رخسار بگویم راه رسیدن
حضرت، آدمى را به محضر آن حضرت مىرساند. یاد دائم حضرت، كار مشكلى نیست حتى از تنفس فیزیكى بدن نیز آسانتر است. ... ولى همت مىخواهد...
شیطان
شیطان كرم شی تاب ((کرم شب تاب)) جمعه
روی دفتر هردویشان بزرگ می نویسم :جمعه. هردویشان برسرم فریاد می زنند.معلم به سمت میز من می آید نگاهش رابه نگاهم گره می زند.یک گره کور که من هرچه تلاش می کنم،نمی توانم بازش کنم. می گوید:خودکار نو خریدی؟روی دفتر خودت امتحان کن. کلاس غرق خنده می شود قسمتی از گره کور نگاه راباز کرده ام.اما نمی دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی شود معلم می گوید بفرمایید بیرون حس می کنم دنیا بر سرم خراب شده. گره کور باز می شود.از جایم بلند می شوم. راهرو میان نیمکتها را طی میکنم. نزدیک تخته سیاه می رسم.گچ رابر می دارم.وروی تمام فرمولهای شیمی،فیزیک واتحادهای ریاضی وتاریخهای ادبیات واشعار کی وکی وکی بزرگ می نویسم: امروز جمعه است...کسی منتظر نیست؟. بر می گردم وپشت سرم رانگاه می کنم. انگار خواب می بینم.کلاس غرق در اشک شده است وجمله خودم صدهابار جلو چشمانم رژه می رود.امروز جمعه است ...کسی منتظر نیست؟ معلم به سمت تخته می آید.همه اعداد وفرمولها وجملات را پاک می کند وبا خط درشت می نویسد: درس امروز؛انتظار...! وبچه ها کنارتاریخ دفترشان طوری که فقط خودشان ببینندمی نویسند: جمعه واونیامد! اما معلم گوشه ی تخته کنار تاریخ طوری که بچه ها ببینند می نویسد: تاجمعه دگر انتظارها باقی است...! 89
غروب جمعه بی تو
![]() ........غروب جمعه بی تو.......... دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است شب ها به دور شمع کسی چرخ می خورد پروانه ای که دل به دل یار بسته است از تو همیشه حرف زدن کار مشکلی ست در می زنیم وخانه ی گفتار بسته است باید به دست شعر نمی دادم عشق را حتی زبان ساده ی اشعار بسته است وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب انگار بر گلوی خودش دار بسته است می ترسم آخرش تو نیایی و پر کنند در شهر : عاشقی زجهان بار بسته است
نوع مطلب :ظهور
در آرزوی وصال
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان که این گدا هم برسد به آرزویی انتظار, ماندن در آرزوی وصال است.انتظار پر کشیدن به سوی میعاد است که در آنجا به روی از راه رسیدگان در می گشایند.انتظار لحظه ناب تطهیر است.مهلتی برای عشق ورزیدن و خلوص است که گاه تلخ مینماید در تحمل فراق و گاه شیرین است به سودای لقاء.انتظار داغی است که بر سینه عشاق میزنند تا آن هنگام که سفیران دوست می آیند و شایستگان دیدار را با خود می برند. آنان که این داغ بر سینه ندارند بمانند و نیایند.انتظار گاهی زود به پایان می رسد و تنها در آمدنی و رفتنی خلاصه می گردد و گاه طولانی است؛در حکم کوره ای گداخته که جانها را به آبدیدگی آهن تفتیده بدل می سازد.اما انتظار طولانی هم سرانجام روزی به پایان می رسد اگر واقعا منتظر باشیم...... و وصال ؛فرجام این انتظار است؛همان نسیم بهاریست که لاله ها را به شکفتن وا می دارد . شهری است که به پاداش آن همه صبر،درجان تشنه ی منتظری می ریزند. The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ya-emamzaman
|