تبلیغات
یا امام زمان (عج)
جمعه بیست و هفتم آذرماه سال 1388

والطور

   نوشته شده توسط: گمنام    

والطور
سوگند به طور
سرزمین نیزه های شکسته
سرزمین علمهای افتاده
سرزمین مشکهای تشنه
سرزمین خیمه های سوخته
و کتاب مسطور فی رقٍّ منشور
سوگند به نامه نگاشته
در طوماری گسترده
و کتاب مسطور، همان پیکر در خون تپیده است
تکه تکه شده
چونان برگهای فرو ریخته از غارت پاییز
زخمی و تاولناک
بر گستره خونین خاک
والبیت المعمور
سوگند به خانه آباد
و خانه آباد، همان مدفن آفتابی کربلا است
مطاف فرشتگان شوریده و غبار آلود
تا صبح محشر
والسقف المرفوع
و سوگند به مزار رفیع آفتاب
که تمام نقاط تاریک جهان را
روشن کرده است
از شفافیت اشکها
بر ستونهای افراشته از آه
والبحر المسجور
و سوگند به دریای افروخته
و دریای افروخته همان سینه سوزان نینواست
و همان چشمان خونین زینب، سراسیمه بر بلندای تل
و اوست «مزمّل»
مزمل به خون خود
که در ظلمت شب ضلالت برخاست
و تاریکی را
پرده پرده
شکافت
و حق را روشن کرد
چونان ستاره ای که فرود آمد از آسمان
والنجم إذا هوی
و یارانش مزمل بودند
به خون خود
چونان یاران پیامبر
در روز احد
ایستاده بر فراز روشنی
و پیامبر فرمود:
ایشان را با رختهای خونین
به هم پیچیده دفن کنید
که من بر ایشان شاهدم
والضحی
و نور باریدن گرفت
به هم پیچیده در خون
بی تن پوشی و عمامه ای
بی انگشتی و انگشتری
چونان خورشیدی سر برهنه
و هذا ذکر مبارک
و خداوند
موضوع تکلم با موسی را شجره مبارکه نامید2
و شجره زیتونه را در سوره نور، مبارکه خواند3
و عیسی را مبارک نامید
و آب را مبارک نام نهاد4
و شب قدر را5
و حسین را
که فرمود:
مبارک است این مولود6
و چنین بود که:
آسمان سرخ
زمین سرخ
ماه سرخ می تابد
پرچمهای سیاه
سنجهای سیاه
زنجیرها سیاه می خوانند
آفتاب کبود
باد کبود
رودها کبود می درخشند
تا آن عاشورای معهود
که روز آمدن موعود است
در شامگاهان نزدیک...

 


جمعه بیست و هفتم آذرماه سال 1388

معنی صبر

   نوشته شده توسط: گمنام    

صبر یعنی
امتداد عطش لبهای ترک خورده خاک تا فصل باران
صبر یعنی
کشت تحمل در باغچه انتظار تا شکوفه حضور
صبر یعنی
شباهنگ اشک در دامان تنهایی تا ظهور فجر
صبر یعنی
ماندن قرنها خروش در پشت حنجره تا روز فریاد
صبر یعنی
شاخه سبز عبور عشق در چهار راه زندگی
صبر یعنی
شهامت ماندن و بسیج برای روز رفتن 
صبر یعنی
طاقت بر زهر خند تاریکی تا ار مغان گلخند روشنی
صبر یعنی
تحمل جان در پوستین تن تا محو شدن در او که باقی است

 


جمعه هشتم آبانماه سال 1388

غروب غیبت

   نوشته شده توسط: گمنام    

اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!


جمعه یکم آبانماه سال 1388

یا صاحب الزمان (عج)

   نوشته شده توسط: گمنام    نوع مطلب :درد دل ،

یا صاحب الزمان ! ...

 

یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .

شرمنده ایم .

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .

می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،

و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .

اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .

اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .

ای یوسف زهرا !

خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ،

روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین .

به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر

ای عزیزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است .

نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار

از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .

یابن الحسن !

برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ،

سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند .

اما ...

ای آقا ! ای کریم ! ای سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است .

آن کالای اندک را هم نداریم .

اما... نه ،

کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم .

دل شکسته داریم

و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم .

ناامیدیم و به امید آمده ایم .

افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم .

سفارش نامه ای هم داریم .

پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .

یا صاحب الزمان !

به یقین ، تو از یوسف مهربانتری .

تو از یوسف بخشنده تری .

به فریادمان برس ، درمانده ایم .

ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب !

یعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم .

در دوران پر درد هجران ، اشک می ریزیم و می گوییم :

تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم .

تا به کی رخ نادیده ترا وصف کنیم .

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم .

سخت است بر ما ، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم .

سخت است بر ما ، که مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، که دوستان ، یاد ترا کوچک شمارند .

یا بقّیةالله !

خسته ایم و افسرده ،

نالانیم و پژمرده ،

گریه امانمان را بریده است .

غم دوری ، دیوانه مان کرده است .

اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است که می گوییم :

کجاست آن که از غم هجران تو ناشکیبایی کند .

تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم

کجاست آن چشم گریانی که از دوری تو اشک بریزد ؟

تا من او را در گریه یاری دهم

مولای من ! دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .

و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .

و ای کاش نسیمی از کوی تو ،

بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .

و ای کاش پیکی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد

تا نور دیدگانمان گردد .

ای کاش پیش از مردن ، یک بار ترا به یک نگاه ببینیم .

درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است 

کی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟

شکست و سرافکندگی ، خوار و بی مقدارمان کرده است .

کی می شود ترا ببینیم که پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟

و ببینیم طعم تلخ شکست و سرافکندگی را به دشمن چشانده ای .

کی می شود که ببینیم یاغیان و منکران حق را نابود کرده ای ؟

و ببینیم پشت سرکشان را شکسته ای .

کی می شود که ببینیم ریشه ستمگران را برکنده ای ؟

و اگر آن روز فرا رسد ...

و ما شاهد آن باشیم ،

شکرگزار و سپاسگو نجوا می کنیم :

الحمدلله رب العالمین .


جمعه یکم آبانماه سال 1388

جمعه....

   نوشته شده توسط: گمنام    نوع مطلب :باز هم جمعه.... ،

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم

 

بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

 

چرا آب به گلدان نرسیده است

 

چرا لحظه باران نرسیده است

 

هر کس که در این خشکی دوران

 

 به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است

 

و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است

 

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

 

بنویسد که هنوزم که هنوز است

 

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

 

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است

 

 

خداوند گواه است دلم چشم به راه است

 

ودرحسرت یک پلک نگاه است

 

ولی حیف نصیبم فقط آه است

 

تویی آئینه ،روی من بیچاره سیاه است

 

وجا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

 

عصر این جمعه دلگیر  وجود تو کنار

 

دل هر بی دل آشفته شود حس

 

 

 

تو    کجایی    گل    نرگس

 

تو    کجایی    گل    نرگس

 


تعداد کل صفحات: 31 1 2 3 4 5 6 7 ...