تبلیغات
یا امام زمان (عج)

یا امام زمان (عج)
 
باید (حسینی ) زیست و (مهدوی) قیام کرد ، بی آنکه خسته شد.

دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد

بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد

انگار ما بدون حضور تو راحتیم

وقتی کسی برای ظهور تو دعا نکرد



نوشته شده در تاریخ جمعه هشتم آبانماه سال 1394 توسط گمنام



روزی رِسَد که با مَدَد از ذِکر یاحَسَن...

خواهیم شِکَست گَردَنِ آلِ سُعود را....




نوشته شده در تاریخ یکشنبه پنجم مهرماه سال 1394 توسط گمنام
سلام بهانه ام...!
حالت چگونه است؟
آقای دل های بی قرار،دلتنگ توام عجیب....
آقای مظلومیت من و تمام دوستانم که فراموشت کرده ایم را ببخش.
چندین روز است که هر چه به وبلاگ های دوستانم سر می زنم
همه مثل من فراموش کرده اند برایت بنویسند و با تو سخن بگویند
بهانه ی من...!
یعنی تو هم انقدر که دلگیر شدم دلت می گیرد؟
چه می گویم...!
مگر می شود کسی از اینکه یادش نکنند ناراحت نشود...
دلم برای غربت هرار ساله ات خون است.
بهانه...
دوباره رفتم وپیچک خریدم.
میخواهم اینبار آنها را

در اتاق دلم بکارم تا اگر یادت فراموشم شد حداقل با ندای آنها به یادت بیافتم.
مرا ببخش که برای حرف زدن با تو به دنبال بهانه ام...
تو خود بهانه ی همه چیزی...!

* * * * * *
سی و خورده ای روز مانده تا اول محرم جدت حسین(علیه السلام)
محض نگاه نازنینت هم که شده می خواهم چله گناه نکردن بگیرم
دستم بگیر مبادا رها کنی....




نوشته شده در تاریخ دوشنبه شانزدهم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
به هر دری که زدم باز پشت در ماندم

بس است در زدن من،بس است در به دری

برای بنده خریدن بیا سر بازار

چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری

بدوم تو چه بلاها که بر سرم آمد

چه حاجت است به گفتن،خودت که با خبری

همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه

اگرچه نام مرا در نوافلت نبری

خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد

دعای من به خودم هم نمی کند اثری

....علی اکبر لطیفیان.....







نوشته شده در تاریخ شنبه چهاردهم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
حدودا 5 سال پیش شنیدم که راننده ای می گفت:

هم سرویسی داشتم که اصلا رابطه ای با نماز و خدا نداشت.

یک روز که از بندر عباس بار زده بود و به اصفهان آمده بود،قبل از اینکه

بارش را خالی کند،یک سررفت خانه که زن وبچه هایش را بعد از ده روز

ببیند.ظهر تابستان بود.بعد از دو سه ساعتی که از خانه به قصد تخلیه بار

بیرون آمد،هرچه استارت زد ماشین روشن نشد.راننده هرچه از دهنش در آمد

به خودش شغلش وماشینش گفت وچند دقیقه در ماشین ماند.سپس پیاده شد

واطراف ماشین را بررسی کردوناگهان کودک 5 ساله همسایه را می بیند

 که جلوی محور عقب کفی خوابیده واگر ماشین حتی برای ده سانتی متر جابه جا

می شد ،از آن کودک اثری نمی ماند.راننده حالش بد می شود وتا سه روز نمی تواند از خانه

بیرون بیاید.

بعد از سه روز ،اولین کاری که می کند،نماز شکر است واکنون پس از هفت سال،

هرکجا که باشد هنگام نماز توقف کرده ونماز را می خواند و می گوید:

خدا لطفی به من کرد که اگر همه عمرم تماز بخوانم باز هم کم است.

این راننده هر وقت آن کودک همسایه را می بیند ، اشک در چشمانش جمع شده ومعتقد است

که آن کودک فرشته نجاتش بوده.

...

"گرنگهدار من آن است که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نکه می دارد"





نوشته شده در تاریخ شنبه چهاردهم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام


خورشید من ! به منظر چشمم طلوع کن!

یک دم نمی رود زدل من خیالتان
راضی شدید جمعه این هفته لحظه ای
وقت دعای ندبه ببیتم جمالتان؟





نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
سلام بهانه ام...
حالت خوب است؟
من به لطف حضورت خوبم.
این روزها گیروگرفتاریهای دنیایی ام زیاد شده اما یادت همچنان در دلم برقرار است.
می دانی بهانه دلم نمی خواهد از خانه بیرون بروم.
گاهی فکرمی کنم چطور فراموش می کنم نگاهت را
چطور به خودم اجازه می دهم اینگونه دل بدهم به دل شیطان وبرای خریدن لحظه ای نگاه هوس ران مردها و زنان چوب حراج بزنم به هرچه دارم وندارم.
آقاعجیب دلم گرفته برایتان
وقتی فکر میکنم من وامانده ودرمانده چنین می مانم مات و پر از بغض تو چه حالی داری
وقتی دخترکان شیعه ات  را عروسک وار وغرق درلذت گناه می بینی.
وقتی پسرانی که قرار است زیر بیرق تو هر کدام علمداری باشند در روز آمدنت موکن و رژلب دست گرفته اند وهرکدام مشغول کارهای زنانه خویش اند.
کاش کسی عصای دستت می شد...
تا کمرت از دست من وامثال من ودخترکان وپسران شبعه ات خم تر از این نشود.
بهانه ام...
می شود مارا ببخشی؟
می شود از داغ ما خم تر ازاین ها نشوی؟
ما را فقط نگاه تو سر به راه می کند
بهانه
فقط یک نگ
اه





نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم شهریورماه سال 1394 توسط گمنام
مولای من دل مرده ام قبول...
ای مسیح من...!
یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن... .




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را
کجا وا کرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سردرگریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان "ولی عصر"بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
توهم در این غریبستان وطن داری ومی دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی ازنفس افتاده ام از نیل ردم کن
رها کن در میان خدعه ی ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت...مرگ می خواهم
به شمشیر لقا ازپی ببخشیدم عطایت را
فقط یک بارازچشمان اشک آلود من بگذر
که موجاموج هرپلکم ببوسدجای پایت را...
...گل امید را در روز بی خورشید خیری نیست
شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را
"محمدجواد آسمان"




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
صدای پای نگار می رسد برگوش؟؟؟؟
شنیده ای؟؟؟
بشنو....
توشه ات؟؟؟؟
بردوش...!!!!!!!؟؟؟؟؟




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394 توسط گمنام
(تعداد کل صفحات:26)      1   2   3   4   5   6   7   ...